سلام به همه ... 
.
.
اول از همه ....
.
آی ملّت! ... آی مردم! ... آی ایهاالناس! ... سیدخان! ... مرشدخان! ... بقیه! ... این پست رو شخص ِ شخیص ِ » سوفیا « داره آپ می کنه ... یه ذره از میثم یاد بگیرید ... چشم بسته هم مامانشو می شناسه
... اما شماها ... 
... حالا ... بگذریم ... 
.
چند تا سوال می خوام بپرسم ... از همه تون ...
.
.
اول اینکه : شماها «تنهایی» رو چی معنی می کنید ؟ 
.
بعد اینکه : خودتون چه وقتی احساس تنهایی می کنید ؟؟
.
بعدتر اینکه : فکر می کنید چه چیزی (یا شایدم چه کسی 
) می تونه شما رو از این تنهایی بیرون بیاره ؟؟؟
.
آخر اینکه : اصلا ً تمایلی به بیرون اومدن از تنهایی دارید یا نه !!؟؟ 
.
.
خلاصه این مسئله ی «احساس تنهایی» برای من شده یه معضل فکری ... در موردش یه کم حرف بزنید ببینم حرف درمانی تأثیری داره یا نه
!! هر جوری دوست دارین و از هر جنبه ای که ترجیح می دین در موردش صحبت کنید ... 
.
کم پیش میاد از کسی بخوام برام کامنت بذاره ... اما این بار ... بنویسید برام ... مشروح و مفصل ... که بسیار مشتاق شنیدنم ... 
.
نکته : هرچیزی که لازم می دونید بگید و من نپرسیدم رو هم بگید ...
.
یه تذکر کوچولو هم بدم :
.
دقت داشته باشید : "احساس" ِ تنهایی ... با "تنهایی" فرق داره ...
.
.
یه چیز دیگه ... اگر مثلا ً تعریف سوفیا از تنهایی این باشه : زمانی که کسی نیست که حرف آدمو بفهمه ... اون وقت برای پیدا کردن یکی که « درد مشترک » و به دنبالش « حرف مشترک » داشته باشه ، چی کار باید کرد ؟؟
.
عجب پست بی در و پیکری شد ... به بزرگی خودتون ببخشید ...
.
.
همین دیگه ... فعلا ً ...
.
.
روز و روزگار به همه خوش ... 